جستجوی مطالب سایت

   

فهرست

دانلود

    تم موبایل
    کلیپ موبایل
    صوت قرآن
    کتاب
    هدیه
    پیشنهادات شما

تبلیغات

 
 

اللهم عجل لولیک الفرج             اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

امروز 1389
امام زمان اسيري حضرت زينب علیه السلام را فراموش نمي كند (تشرف)
" حاج ملا سلطانعلي " روضه خوان تبريزي كه از جمله عباد و زهاد بوده گويد : در خواب مشرف به محضر والاي امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شدم، عرض كردم: مولانا!‌ آنچه در زيارت ناحيه ی مقدسه ذكر شده است كه مي فرمايد: " فلأندبنك صباحا و مساءً و لابكين عليك بدل الدموع دماً ". صحيح است ؟
فرمود: بلي!
عرض كردم: آن مصيبتي كه بجاي اشك، خون گريه مي كنيد كدام است؟ آيا مصيبت علي اكبر – عليه السلام – است؟
فرمودند: نه! اگر علي اكبر زنده بود در اين مصيبت، او هم خون گريه مي كرد.
گفتم: آيا مصيبت حضرت عباس – عليه السلام – است ؟
فرمودند: نه! بلكه اگر حضرت عباس علیه السلام هم در حيات بود او هم در اين مصيبت خون گريه مي كرد.
گفتم: البته مصيبت حضرت سيد الشهدا – عليه السلام – است؟
فرمودند: نه! حضرت سيد الشهدا هم اگر در حيات بود، در اين مصيبت خون گريه مي كرد.
پرسيدم: پس اين كدام مصيبت است؟
فرمود: آن مصيبت اسيري زينب – عليها السلام – است.

کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج)، ج دوم، ص 144
تشرفی خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
تشرف عالم رباني حاج شيخ محمد تقي بافقي
مرحوم حجة الاسلام عالم و عامل ، عابد و زاهد حاج ملا اسدالله بافقي يزدي برادر مرحوم حاج شيخ محمد تقي بافقي در ماه صفر 1369 هجري قمري در قضيه بافق حكايت كرد كه : مرحوم برادرم كراراً به فيض ملاقات آن حضرت رسيده و حضور آن حضرت مشرف شده اند و در زمان حياتش راضي نبود گفته شود .
آن مرحوم از اشخاصي بودند كه مكرر اين توفيق نصيبشان شده بود چه در سفر مكه معظمه كه پياده و يا با شتر مشرف شدند و چه در عتبات مقدسات و چه در مسجد شريف جمكران قم يكي از آنها اين است كه :
ايشان از نجف اشرف پياده ،‌ به زيارت حضرت رضا – عليه السلام – مشرف مي شدند . در فصل زمستان وارد ايران شده و در كوهها ودره هاي پشت كوه مي آمدند . نزديك غروب آفتاب در حالي كه برف مي باريد و تمام كوه و دشت را برف پوشانيده و هوا هم سرد بوده ؛ به يك قهوه خانه مي رسد كه در نزديك گردنه اي بود . با خود مي گويد : امشب را در اين قهوه خانه مي مانم و صبح به راهم ادامه مي دهم .
در قهوه خانه مي بيند كه عده اي از كردهاي يزدي مشغول لهو و لعب و قمار مي باشند . متحير مي شود که با اين منكرات و افراد لاابالي چه كند و نهي از منكر هم در اينجا مورد ندارد ؛ زيرا قلب سياه وسنگ شيطان پرستها اثر نمي كند .
هوا تاريك شده و او را در اين فكر ، كه چه كنم ؟ صدايي مي شنود كه او را به اسم مي خواند . مي بيند كه در آن نزديكي درختي سبز و خرم است و در زير آن شخص بزرگواري نشسته ،‌ سلام مي كند . آن آقا مي فرمايد:
محمد تقي آن جا جاي تو نيست ، بيا در نزد ما . پس زير سايۀ درخت رفته مشاهده مي كند كه هواي لطيفي دارد در حالي كه تمام دشت و كوه را برف پوشانيده ولي زير آن درخت خشك و مانند هواي بهاراست .
شب را در خدمت آن بزرگوار بيتوته نموده و آن چه بايد استفاده مي كند و چون صبح طالع مي شود نماز صبح خوانده و آن آقا مي فرمايد : اكنون كه هوا روشن شد مي رويم . پس به راه افتاده و مقداري كه مي روند آن مرحوم از روي قرائن متوجه مي شود كه به چه فيض و فوز عظيمي رسيده است . آقا مي فرمايد : حالا كه ما را شناختي ، وداع مي كنند كه بروند ، عرض مي كند : اجازه بفرماييد من هم در خدمت شما باشم . مي فرمايد : تو نمي تواني با من بيايي . عرض مي كند : ديگر كجا خدمت شما برسم ؟ مي فرمايند : در اين سفر دو بار نزد تو مي آيم ،‌ اول: قم ، دوم : نزديك سبزوار .
پس از نظرش غايب مي شود و آن مرحوم به شوق وعدۀ ديدار قم به راه ادامه داده و پس از چندين روز وارد قم شده و سه روز براي زيارت و وعده تشرف توقف نموده ولي موفق نمي شود .
پس حركت مي كند و بعد از يك ماه نزديك سبزوار مي شود . همين كه از دور شهر را مي بيند با خود مي گويد : چرا خلف وعده شد ؟ در قم كه جمالش را نديدم ، و اين هم شهر سبزوار . تا اين فكر را مي كند ، صداي پاي اسب به گوشش مي رسد . بر مي گردد مي بيند آقا ، حضرت ولي عصر – عجل الله تعالی فرجه الشریف– سواره مي آيد . ايستاده سلام مي كند و پس از اداي وظيفه و عرض ادب مي گويد : آقاجان ! وعده فرموديد كه قم هم خدمت مي رسم ولي موفق نشدم . مي فرمايند : محمد تقي ما آمديم وقتي كه از حرم عمه ام حضرت معصومه – سلام الله عليها – بيرون آمده و زني تهراني از تو مسائلي مي پرسيد و تو سرت پايين و جواب او را مي دادي ما آمديم من در كنارت ايستاده بودم تو به ما التفات ننمودي .

كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) جلد اول ص 220
مقام معنوی آیت الله شیرازی
این جریان از آیت الله آقا ضیاء عراقی نقل می شود:
روزی یکی از شیعیان اهل فضیلت از عربستان سعودی، به قصد زیارت امام هشتم علیه السلام راهی سفر می شود و در بین راه هزینه سفر خویش اراز دست می دهد و لذا نمی تواند سفر را ادامه دهد و از برگشتن به وطن بدون زیارت هم خجالت می کشد، تا این که متوسل به حضرت بقیة الله ارواحنا فداه می شود؛ سپس ملاحظه می کند که سید نورانی و جلیل القدری با او همراهی می نماید و می فرماید: این وجه را بگیر! تو را به "سرّ من رای" (سامرا) می رساند؛ در آنجا نزد وکیل ما حاج میرزا حسن شیرازی برو و بگو سید مهدی فرمودند: پولی از ما پیش توست، فلان قدر بدهد تا به زیارت جدم علی بن موسی الرضا علیه السلام بروی.
آن شخص می گوید، متوجه نشدم که این بزرگوار کیست و از کجا آمده، به ایشان عرض کردم: هر گاه به آیت الله شیرازی بگویم: سید مهدی فرمودند، از من می پرسد ایشان کیست؟ و نشانه و علامت می خواهد. آن آقا فرمودند: به آقای شیرازی بگو سید مهدی فرمود: به این نشانی که امسال درتابستان شما با حاج ملا علی کنی تهرانی در شام، به حرم عمه ام حضرت زینب سلام الله علیها مشرف شده بودید، و کثرت زوّار و ازدحام جمعیت موجب شده بود تا در سطح حرم زباله ریخته شود، شما عبای خود را از دوش برداشته و در دست جمع کرده و به وسیله آن حرم را جارو کرده و زباله را در گوشه حرم جمع کردید و حاج ملا علی کنی زباله را با دست های خود برداشته و بیرون برد، من آنجا بودم. آن شخص می گوید : وقتی در سامراء خدمت مرحوم میرزا رسیدم و جریان را تعریف کردم، بی اختیار از جا بلند شد و دست در گردنم انداخت و چشم هایم را بوسید و تبریک گفت.
شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام، احمد قاضی زاهد، به نقل از پرواز در ملکوت، محمد یوسفی
ملاقات شخص دلاك
مرحوم نوري از زين الصلحاء سيد محمد بن سيد هاشم نجفي معروف به هندي و او از شيخ باقر نجفي و ايشان از شخص صادق كه دلاك بوده ،‌ نقل مي كنند :
ملاقات نور(بگو یا صاحب الزمان!)
فاضل ارجمند، محب ولايت آقاي شيخ جعفر ابراهيمي در نامه اي نوشته اند:
در سال 1415 ماه مبارك رمضان كه جهت تبليغ به اطراف شيراز رفته بوديم، افطاري را در منزل آقاي خداكرم زارع بودم و ايشان داستان زير را نقل كردند:
همسر من، به خاطر غده اي كه در سر او پيدا شده مدتي بود كه به سردرد مبتلا بود، آن هم سردرد شديد و دكترها از خوب شدن او مأيوس بودند. به اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام مخصوصاً وجود اقدس حجة بن الحسن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف توسل پيدا كرد.
يك روز خيلي ناراحت و افسرده در منزل نشسته بود كه ناگاه صداي درب بلند شد و سيدي نوراني وارد حياط شدند. اين خانم وقتي سيد بزرگوار او را مي بيند از علاقه اي كه به سادات دارند مي گويد: اي آقا من مبتلا به سردرد هستم كه دكترها از خوب شدن من مأيوسند، شما از جدتان بخواهيد تا مرا شفا دهد؛ من هم هر چه پول شما مي خواهيد به شما مي دهم.
آقا در حالي كه تبسم داشتند فرمودند: ما احتياج به چيزي نداريم و آمده ايم برای شفاي شما و شما خوب مي شويد . پس از اين هم، هر كجا درمانده شدي بگو: يا صاحب الزمان!
بي اختيار فرياد زد: " يا صاحب الزمان‌‌ " و بيهوش شد. وقتي به هوش آمد متوجه شد كه سرش بر دامان زنان همسايه است. گفتند: جريان چيست؟ از اول تا آخر داستان را براي آنان نقل كرد، به حمدالله از همان وقت ديگر سردرد او بر طرف و نگراني از اين جهت ندارد.
كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) جلد دوم ص 338
آرشیو
[1]
2
3