عبدالله بن مبارک می گوید: در سفر حج، از کاروان دور افتادم و به زنی برخوردم و از او پرسیدم: کیستی؟ گفت: قُل سَلامٌ فَسَوفَ یَعلَمون؛ سلام کن، سپس...(زخرف، 89). سلام کردم و او در جواب سلام من گفت: سَلامٌ قَولاً مِن رَبٍّ رَحیمٍ؛ سلامی از جانب خداوند مهربان (یس،58).
گفتم: در این بیابان چه می کنی، گفت: مَن یُضلِلِ اللهُ فَلا هادِیَ لَهُ؛ کسی را که خداوند گمراه کرده باشد، هدایت گری ندارد (اعراف،16). فهمیدم گم شده است.
پرسیدم: از کجا می آیی؟ گفت: یُنادَونَ مِن مَکانٍ بَعیدٍ؛ از جایی دور ندا می دهند (فصلت،44). گفتم: به کجا می روی؟. گفت: لِلّهِ عَلَی النّاسِ حَجُّ البَیت؛ به خاطر خدا، زیارت کعبه بر مردم واجب است (آل عمران، 97). دانستم به مکه می رود.
پرسیدم: چه مدت در این بیابان بودی؟. گفت: ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیّاً؛ سه شب تمام (مریم،10). گفتم: غذا می خوری؟. گفت: و ما جَعَلناهُم جَسَداً لا یَأکَلونَ الطَّعام؛ آنان را به گونه ای نیافریدیم که غذا نخورند (انبیاء،8).
مقداری غذا به او دادم و پرسیدم: در این سه روز، آب و غذا از کجا می آوردی؟ گفت: هُوَ یَطعِمُنی وَ یَسقین؛ خداوند مرا سیر و سیراب می گرداند (شعرا،79).
گفتم: چرا به وسیله ی آیات قرآن سخن می گویی؟ گفت: ما یَلفَظُ مِن قَولٍ اِلّا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتیدٌ؛ انسان هیچ سخنی بر زبان نمی راند مگر اینکه مراقبی آماده ی ثبت آن است (ق، 18).
گفتم: بشتاب تا به کاروان برسیم. گفت: لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفساً اِلّا وُسعَها؛ خداوند، بیش از توان کسی، از او کار نمی خواهد (بقره، 286).
گفتم: پشت سر من، بر شتر سوار شو. گفت: لَو کان فیهِما آلِهَةٌ اِلّا اللهُ لَفَسَدَتا؛ اگر در زمین و آسمان، خدایی جز خداوند یگانه بود، به تباهی کشیده می شدند(انبیاء،22).
شتر را خواباندم تا او سوار شود. گفت: قُل لِلمُؤمِنینَ یَغُضُّوا مِن اَبصارِهِم؛ به مردان با ایمان بگو چشم های خود را فرو نهند(نور،30). چشمم را به زمین دوختم تا سوار شود. هنگام سوار شدن گفت: سَبحانَ الّذی سَخَّرَ لَنا هذا؛ پاک و منزه است خدایی که ما را بر این چیره ساخت(زخرف، 13).
مهار شتر را گرفتم و در حال خواندن آواز، به سرعت آن را راندم. گفت: وَ قصِد فی مَسیِکَ وَ اغضُضُ مِن صَوتِک؛ در راه رفتن، میانه رو باش و صدایت را آهسته کن (لقمان، 19). ساکت شدم و از سرعتم کاستم.
مقداری که راه رفتیم، از او پرسیدم: شوهر داری؟ گفت: لا تَسأَلوا اَشیاءَ اِن تُبدَلَکُم تَسُؤکُم؛ از چیزهایی که اگر آشکار گردد موجب ناراحتی شما می شود، نپرسید (مائده، 101). متوجه شدم که سؤال بی موردی کرده ام. به همین جهت ساکت شدم و به راه خود ادامه دادم.
وقتی به قافله رسیدیم، پرسیدم: کسی را در این قافله داری؟ گفت: اَلمالُ وَ البَنونَ زینَةُ الحَیاةِ الدُّنیا؛ مال و پسران، زیور زندگی دنیا هستند (کهف، 42). فهمیدم پسرانش در قافله اند.
پرسیدم: نامشان چیست؟ گفت: یا داوُودُ اِنّا جَعَلناکَ خَلیفَةً فِی الاَرضِ (ص، 26). وَ ما مُحَمَّدٌ اِلّا رَسول (آل عمران، 144) یا یَحیی خُذِ الکِتابَ (مریم،12). یا موسی اِنّی اَنَا رَبَّکَ (طه،11)؛ فهمیدم نامشان، داود، محمد، یحیی و موسی است.
پرسیدم: کارشان چیست؟ گفت: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجمِ هُم یَهتَدونَ (نحل،16)؛ به وسیله ی نشانه ها و ستارگان، راه یابی می کنند. دانستم پسرانش راهنمای قافله هستند.
پسرها را با همان نام هایی که گفته بود، صدا زدم. همه حاضر شدند. زن به آنها گفت: فَابعَثوا اَحَدَکُم بِوَرَقِکُم هذِهِ اِلَی المَدینَةِ فَلیَنظُرَ اَیُّها اَزکی طَعاماً فَلیَأتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ (کهف،16). یک نفر از خودتان را به شهر بفرستید تا با این پول، بهترین غذا را تهیه کرده و بیاورد. یکی از آن جوانان رفت و غذایی آورد.
پس از خوردن غذا، به یکی از پسرها گفت: اِستَأجِرهُ اِنَّ خَیرَ مَن اِستَأجَرتَ القَوِیُّ الامینُ(قصص،26) به او اجرت بده. او بهترین کسی است که استخدام کرده ای و نیرومند و مورد اعتماد است.
پسرها هدیه ای آوردند. زن گفت: وَ اللهُ یُضاعِفُ لِمَن یَشاء(بقره،261) خداوند برای هر کس که بخواهد، چند برابر می کند. پسرها رفتند و هدیه های بیشتری آوردند.
از آن پسرها پرسیدم: این زن کیست که همه ی پرسش ها را با قرآن پاسخ می دهد؟ گفتند: فِضّه، کنیز حضرت زهرا صلوات الله علیها است که بیست سال است فقط با آیات قرآن، سخن می گوید.
بحارالانوار، ج43، اعلام النساء المؤمنات، به نقل از لطیفه ها و ظریفه های قرآنی، حسام الدین درویش