جستجوی مطالب سایت

   

فهرست

دانلود

    تم موبایل
    کلیپ موبایل
    صوت قرآن
    کتاب
    هدیه
    پیشنهادات شما

تبلیغات

 
 

اللهم عجل لولیک الفرج             اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

امروز 1389
مدرسه ات را اصلاح کن
مرحوم حاج آقای درزیان که از شاگردان فرهیخته حاج شیخ محمد کوهستانی بود چنین نقل کرده است: یکی از شب ها در حجره خود مشغول مطالعه بودم، اواخر شب بود که دیدم کسی در حجره را می کوبد، در را باز کردم دیدم آقاجان کوهستانی است؛ به من فرمود: آقا شیخ اسحاق برو درب تمام حجرات مدرسه را بزن و بگو هر طلبه ای که کار خلاف انجام داده صبح قبل از طلوع آفتاب حجره را خالی کند. من طبق دستور آقاجان به سراغ تمام حجرات رفتم و اطلاع دادم ولی نمی دانستم هدف معظم له چه بوده است.
صبح متوجه شدم که یکی از حجرات خالی شده است. بعد که از آقا جان پرسیدم جریان چه بوده است فرمود: دلت محکم است؟ قلبت «الاحرار صندوق الاسرار» است؟ و آنگاه گفت: چند شب قبل خواب دیدم که از نزدیک مسجد محل درشکه ای می آید که در آن پیامبران اولوالعزم نشسته اند و رسول خدا کنار صاحب درشکه نشسته است و حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در حالی که شمشیر در دست مبارک داشت پای رکاب ایستاده است؛ همین که به من نزدیک شد حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمود: محمد می روی؟ عرض کردم مطیعم. فرمود: برو مدرسه ات را اصلاح کن. من از خواب بیدار شدم و پس از جستجو آگاه شدم که توسط یکی از افراد در مدرسه کار خلافی انجام گرفت، از این رو به شما گفتم که این گونه خبر را ابلاغ کنی.
برقله پارسایی، به نقل از ارواح مهربان، محمد یوسفی
حکایت علما
حکایت تشرف امین الواعظین اردبیلی دراثناء دعاي سمات خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
مرحوم علامه نهاوندي نقل كرده خطيب بارع " حاج ميرزا حسن " ملقب به " امين الواعظين اردبيلي " نزيل " تبريز " در " نجف اشرف " روز دوشنبه ، پنجم ماه صفر ، سنۀ 1358 هجري قمري فرمودند :
مشاهده مشرفه " عراق " را در سنۀ 1343 زيارت كردم و نهايت مقصد و حاجتم در اين اماكن ، تشرف به خدمت حضرت ولي عصر – ارواحنا فداه - بود و مرتب به زيارت مراقد مطهرۀ " نجف اشرف " و " كربلا " و مساجد از جمله : مسجد " سهله " و " كاظمين " مشرف مي شدم .
بعد از غسل روزهاي جمعه و اداي فريضۀ ظهر و عصر ، در حرم مطهر براي انجام مستحبات روز جمعه تا وقت نماز مغرب و عشا مي ماندم و بعد از حرم مطهر بيرون مي آمدم .
در روز جمعه اي به حرم مطهر جوادين – عليهما السلام – مشرف شدم و بالاي سر حضرت جواد – عليه السلام – نشستم و مشغول قرائت شدم تا وقت دعاي سمات ( كه ساعت آخر روز جمعه است ) رسيد .
جمعيت زيادي اجتماع كرد ه بودند ،‌ يك ربع به مغرب مانده بود ،‌ با عجله مشغول خواندن دعاي سمات شدم ، ناگهان ديدم كنار من مردي زيبا ، معمم به عمامه سفيد با محاسن سياه ،‌ با قامتي متوسط ، كه بر گونه راستش خالي بود ، در نزد من نشسته و به دعا خواندن من گوش مي دهد و اغلاطي را كه داشتم گوشزد مي كند ، از جمله اينكه ، من خواندم :
" و اذا دعيت به علي العسر لليسر تيسرت " .
فرمود : چرا فعل را مؤنث مي خواني و حال آنكه در فاعل تأنيثي نيست .
گفتم : بخاطر رعايت هماهنگي با قبل و بعدش ، چون افعال در آنها مؤنث است .
فرمود : اين مطلب غلط است . پس گفت : مقصود ايراد به تو نيست ، خواستم بداني ، چون تو از اهل علمي .
از او تشكر كردم. ناگاه بلند شد ، در قلبم افتاد كه : اين از شخص با چنين اوصاف كيست و چگونه با اين تنگي مكان ، نزد من نشست ؟ دعا را رها كرده به دنبالش جستجوكردم و ديگر او را پيدا نكردم . بقيۀ دعا را خواندم و هر وقت به ياد اين مطلب مي افتادم آه مي كشيدم ، تا به وطن برگشتم و اين مطلب را فراموش كرده بودم .
بعد از سه سال ،‌ شبي در عالم رؤيا ديدم كه به حرم مطهر " كاظمين " – عليهما السلام – مشرفم و حضرت جواد – عليه السلام – نشسته و من از آن حضرت سؤالات مشكلم را كه فراموش كرده ام ، و از جمله عرض كردم كه : من هميشه درمشاهد مشرفه مي خواستم كه به شرف ديدار ولي عصر (عج) مشرف شوم و دعاي من مستجاب نشد .
فرمودند : تو دو مرتبه آن حضرت را ديدي ، مرتبۀ اول در سفرهايت به مشاهد مشرفه در راه سامره ،‌ مرتبه ديگر در حرم " كاظمين " وقتي كه بالاسر نشسته بودي و دعاي سمات مي خواندي . آن شخص كه نزد تو نشسته بود و در جمله اي كه مي خواندي : " و اذا دعيت به علي العسر لليسر تيسرت ". به تو فرمود : چرا فعل را مؤنث مي خواني و حال آنكه در فاعل آن تأنيثي نيست ، آن امام زمانت بود .
پس از خواب بيدار شدم .
نويسنده گويد : در شرح حال مرحوم آية الله " مير جهاني " نيز ديدم كه وقتي دعاي ندبه را در سرداب مقدس مي خواندند ، رسيدند به اين جمله : " و عرجت بروحه الي سماتك " . ناگاه ديدند آقايي كه آنجا نشسته ، فرمود : اين عبارت از ما نيست ، " وعرجت به الي سماتك " . صحيح است.

كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) جلد دوم ص121
اعتقاداتت را درست کن
شخصی در حرم مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام به خدمت شیخ انصاری رسید و از ایشان در خواست کرد تا عقاید شیعه را به او یاد دهد.
شیخ انصاری به او فرمود: تو کیستی، اهل کجایی و چرا این سؤال را پرسیدی؟
عرض کرد: اهل قریه ای در بین بصره و کوفه هستم و نام سماوات. چندی قبل که برای دیدار خواهرم که درسه فرسخی منز ل ما زندگی می کند به راه افتادم، در بین راه، شیری قوی جثه، جلوی راهم را گرفت. در پی آن چاره ای جز توسل به بزرگان دین در ذهنم نیامد، به خلفا یکی پس از دیگری متوسل شدم، هیچ نفعی نبخشید، اما به مجرد آن که گفتم: "یا اخا الرسول و زوج البتول یا اباالسبطین ادرکنی و لا تهلکنی" : "یا برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و ای همسر حضرت زهرا علیها السلام و ای پدر امام حسن و امام حسین علیهما السلام مرا کمک کن و از هلاک شدن، نجاتم بده" دیدم اسب سواری در حالی که نقاب بر چهره داشت در مقابلم ظاهر شد. نزدیک و نزدیدک تر شد. شیر در حالی که با تواضع بدن خود را به پاهای اسب می مالید از ما جدا شد و راهی بیابان گردید. اسب سوار به من فرمودند: دیگر آن شیر ضرری به تو نخواهد رساند و در حالی که راه را بر من نشان می دادند فرمودند: "فی امان الله".
به او گفتم: فدایت شوم خود را معرفی کن تا بفهمم کیستی که نجاتم دادی؟
فرمودند: همانم که او ار صدا می زدی، منم برادر رسول خدا، همسر بتول و پدر سبطین، علی بن ابیطالب.
عرض کردم: فدایت شوم مرا به راه راست هدایت کن.
فرمود: اعتقادات خود را درست کن.
گفتنم: اعتقادات درست چیست؟
فرمودند: اعتقادات شیعه.
عرض کردم: آن را به من تعلیم بده.
فرمودند: برو از شیخ مرتضی یاد بگیر.
گفتن: او را نمی شناسم.
فرمودند: ساکن نجف است و همین اوصافی را که در شما می بینم برایم فرمودند و سپس عرض کردم: اگر به نجف بروم او را می بینم؟
فرمودند: ساکن نجف است و همین اوصافی را که در شما می بینم برایم فرمودند و سپس عرض کردم: اگر به نجف بروم او را می بینم؟
فرمودند: چون به نجف بروی او را نمی بینی زیرا او به زیارت فرزندم حسین علیه السلام رفته، تو او را در کربلا خواهی دید. این را فرمود و از نظرم پنهان شد.
و من امروز شما را در کربلا می بینم، پس اعتقادات شیعه را برایم بگو.
شیخ انصاری فرمودند: اما اعتقادات شیعه این که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام خلیفه بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله است و بعد از او فرزندش امام حسن علیه السلام و بعد فرزند دیگرش امام حسین علیه السلام صاحب این ضریح و این بقعه ی مقدسه و بعد امام علی بن الحسین و...همین طور تا امام و خلیقه ی دوازدهم امام عصر حجت بن الحسن ارواحنا فداه که ایشان از نظرها غایب است. اینها همه پیشوایان ما هستند و کسی که این چنین به امامت آنها اعتراف نمود، شیعه است و در اعمال هم تکلیف تو همین است که می کنی، نماز، روزه، حج، خمس، زکات و ...
این گونه گوشه ای از فضایل نایبی از نواب عام امام عصر ارواحنا فداه در عصر غیبت و چراغی روشن در تاریکی محرومیت از امام زمان ارواحنا فداه که در چند صفحه و چند قضیه نمی توان آن دریای علم و طهارت را گنجاند اما هم چنان که گفته اند:
آب دریا را اگر نتوان کشید
پس به قدر تشنگی باید چشید
پرواز در ملکوت، محمد یوسفی
معجزه ای در آخرالزمان
شاید جریان عجیب پیرمرد ساده ی روستایی و حافظ قرآن شدن اعجازآمیز او را شنیده باشید، دانشمندان مختلف، علما و مراجع تقلید عظام و نویسندگان محترم این جریان را به جهت اهمیتش مکرر نقل کرده اند و ما نیز به جهت حضور مکرر در ساروق این قضیه را از ریش سفیدان آن قریه و نزدیکان مرحوم کربلایی کاظم فراون شنیده ایم و در این مجموعه این جریان را از زبان استاد بزرگوارمان آیت الهق موسوی ابطحی (مد ظله) نقل می کنیم؛
ایشان می فرمودند: بدون تردید اگر انسان بخواهد متصف به صفات حضرت بقیة الله اوراحنا فداه شود، تا به او نزدیک گردد و از شرّ شیطان و نفس اماره راحت شود، باید تزکیه ی نفس کند و خلوص نیت و روح پاک داشته باشد، که شاعر می گوید:
اگر خواهی آری به کف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچین
و یا لااقل آنچه را که می داند، برای خدا عمل کند و در اعمالش اخلاص داشته باشد که در روایت آمده است:
«مَن عَمِلَ بما عَلِم وَرَّثَهُ اللهُ علمَ ما لَم یَعلَم» یعنی اگر کسی به آنچه که می داند عمل کند خدای تعالی علم آنچه را که نمی داند نیز به او مرحمت می کند.
و در حقیقت شخص با تقوی کسی است که هر چه را از احکام اسلام یاد گرفته، در مرحله ی اول به فکر عمل کردن به آن باشد و هیچ گاه کوچکترین دستور و تکلیفی را فراموش نکند و دقیق به وظایفش عمل نماید و در مرحله ی دوم در آن کار اخلاص داشته باشد و هیچ کاری را بدون خلوص نیت انجام ندهد، که قطعاً در این صورت مورد توجه حضرت بقیة الله روحی فداه قرار می گیرد.
در سال 1332 که تازه وارد حوزه ی علیمه قم شده بودم به مدت پانزده روز در منزل حضرت حجة الاسلام والمسلمین جناب آقای حاج شیخ محمد رازی رحمة الله سکونت داشتم، در همین مدت مردی به نالم کربلایی محمد کاظم کریم ساروقی میهمان معظم له بود.
من در آن موقع با فدائیان اسلام و به خصوص رهبرآنها مرحوم حجة الاسلام شهید سید مجتبی نواب صفوی ارتباط خوبی داشتم، آنها و حاج آقای رازی، آقای کربلائی محمد کاظم را خیلی احترام می کردند، نه به خاطر آنکه او مرد با سواد و عالمی باشد و نه به خاطر آن که او مرد قاطع و قدرتمندی باشد و نه به خاطر آنکه او مرد ثروتمند و با نفوذی باشد، بلکه تنها به خاطر آنکه او در اثر عمل کردن به آنچه از احکام اسلامی دانسته بود مورد توجه حضرت بقیة الله روحی له الفداه قرار گرفته و برزگترین ثروت معنوی را به او داده بودند. یعنی او را در یک لحظه حافظ کل قرآن کریم کرده بودند، آن هم نه به طور معمولی بلکه هر سوره و آیه ای را که به او تعلیم داده بودند خواص و خصوصیات آن آیه را نیز در حافظه ی او سپرده بودند، در مدت این پانزده روز که من با او معاشر بودم چند قصه و جریان از او دیده ام که برای شما خوانندگان محترم ان شاء الله در مطالب بعدی قرار داده خواهد شد.
امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و کربلایی کاظم، الوالفضل سبزی و حجت سبزی
حکایت علما(آزاد شدۀ هشتمین امام نور علیه السلام)
شیخ محمد شریف رازی در کتاب کرامات صالحین، در احوالات خود می نویسد:
در نوجوانی خویش دچار نوعی بیماری سخت عفونی شدم که بسیار طول کشید و طبیب خانوادگیم آقای دکتر رسولی از معالجه ام ناتوان گردید و بیماری ریشه دار شد که از عوارض شدید آن تب غش بود.
آن روزها تازه سایۀ پدر از سرم کوتاه شده بود و امکانات مالی ام اندک ، به همین جهت راه دیگری برای معالجه نداشتم ، مادر و بستگانم از زندگیم نومید گردیده و بستر مرا رو به قبله افکنده و در انتظار مرگ من نشستند.
الم به شدت وخیم بود، لحظاتی به حالت بیهوشی می رفتم و لحظاتی به خود می آمدم که ناگاه دیدم گویی روح مرا قبض نموده و جسد بی جانم را در بستر افکنده اند ، دیدم مرا به عالم بالا و تا فضای گسترده ای بردند ، در آنجا دیدم شخصیت بزرگی بر روی کرسی خاصی نشسته و فرشتگان مرگ ارواح رانزد او می بردند و او برخی را با اشاره به سمت راست و برخی را با اشاره به سمت چپ عبور می دهد. نوبت به مأمور قبض روح من رسید که دیدم همان بزرگوار با دست مبارک اشاره فرمود که :
" این را بازگردان که سه ... باقی دارد. " و آن مأمور بی درنگ مرا به زمین بازگرداند، بار دیگر جسدم را دیدم و دریافتم که الآن به بدنم بر می گردم. به مأمور سوگند دادم که : آن شخصیت والایی که مرا مورد عنایت قرار داد که بود؟
در پاسخ من گفت : " نشناختی؟ "
" او سیدی و مولای ابی الحسن علی بن موسی الرّضا (علیه السلام) بود. " و درست در همان لحظات بود که گفته شد : " تو عتیق الرّضایی " یعنی آزاد شده حضرت رضا علیه السلام.
درست اینجا بود که برخاستم و در بستر نشستم و با اینکه تابستان بود و هوا گرم ، دیدم عرق سردی سراسر بدنم را گرفته به گونه ای که گویی بسترم را در آب فرو برده باشند ، بپا خاستم و از وحشت از اطاق بیرون دویدم ، مادرم که بر بالینم نشسته و از زندگیم دست شسته بود به گمان اینکه " تب غش " مرا دچار جنون کرده است به دنبال من دوید اما من فریاد کشیدم که : مادر جان نیا که عزرائیل اینجاست و شاید بار دیگر مرا قبض روح کند.
دوان دوان به خانه استادم که یکی از روحانیون معروف شهر ری بود رفتم و جریان را به او گفتم . ایشان سپاس خدا گفت و توضیح داد که شفا یافته ای .
از آن پس به تدریج بیماری رخت بر بست و تا کنون که شصت سال از آن تاریخ می گذرد جز همان درد پا که داستانش از نظرتان گذشت به کسالت شدیدی دچار نشده ام ، از این رو همواره با همۀ وجود و اخلاص به پیشگاه مقدسش عرض می کنم که : سرورم! سالارم!
اگر تو حکم غلامی می کنی امضاء به هیچ محکمه ، خوفم ز دادگاهی نیست.
کرامات صالحین، شیخ محمد شریف رازی
آرشیو
[1]
2