جستجوی مطالب سایت

   

فهرست

دانلود

    تم موبایل
    کلیپ موبایل
    صوت قرآن
    کتاب
    هدیه
    پیشنهادات شما

تبلیغات

 
 

اللهم عجل لولیک الفرج             اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

امروز 1389
شعر کودکانه (جشن قرآن)
آن روز زنگ آخر
خانم معلم ما
با یک خبر، حسابی
خوشحال کرد ما را
توی کلاس آمد
لبخند روی لب داشت
ما را نگاه می کرد
ماژیک را که برداشت
آمد کنار تخته
شکلی کشید زیبا
از یک کتاب و کم کم
کامل نمود آن را
زیرش کشید پایه
مانند ضربدر بود
پرسید تا بگوییم
اسم کتاب را زود
ما هم جواب دادیم:
هست این سوال آسان
توی کلاس پیچید
نام قشنگ «قرآن»
روی لب معلم
لبخند دلنشین بود
گفت: آفرین عزیزان!
منظور من همین بود
آن هدیه ی خداوند
بر مردم مسلمان
قرآن که آشنایید
با چند سوره از آن
یک مژده دارم امروز
ای بچه های خوش رو
امسال «جشن قرآن»
ما می رویم به اردو
یک شنبه صبح، آغاز
گردید اردوی ما
از مدرسه به سمت
کوه کنار دریا
یک دشت سبز و زیبا
نزدیک کوه دیدیم
روئیده بود آن جا
گلهای رنگ وارنگ
بر شاخه ها شکوفه
با برگهای خوش رنگ
بسیار با صفا بود
آن کوه و دشت و دریا
با حرف های خوب
خانم معلم ما
می گفت: ای عزیزان
پروردگار دانا
با لطف و مهربانی
بهر هدایت ما
خیلی کند محبت
کرده عطا فراوان
از بهترین آن ها
باشد کتاب قرآن
این آیه ها که انگار
بر بال یک فرشته
با نام «جبرئیل» از
سوی خدا نوشته
با دست او به تدریچ
بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله
در مدتی حدود
بیست و سه سال آمد
هر آیه که می آمد
می کرد او تلاوت
تا با عمل به آنها
انسان شود هدایت
بر قلب نازنینش
البته کُلِّ قرآن
یک بار هم شبِ قدر
نازل شده عزیزان
با احترام بسیار
خوب است یک مسلمان
اول وضو بگیرد
در وقت خواندن آن
آن وقت رو به قبله
آن را کند قرائت
با صوت و لحن زیبا
آهسته و به دقت
جشن قرآن، حسین میزرائی، انتشارات انتظار مهر
شعر کودکانه در مورد ماه مبارک رمضان
ماه صفا و پاکی (ماه رمضان)
هلال ماه رمضون
دیده شده تو آسمون
بنده های خوب خدا
خوشحال و شادن همشون
ماه مبارک خدا
ماه سعادت اومده
ماه پرستش خدا
ماه نماز و روزگی
ماه صفا و پاکیه
یعنی بهار بندگی
ماه شبای قدره و
دعای جوشن کبیر
ماه شهادت علی (علیه السلام)
ماه عزیز و بی نظیر
پاک شده رفته از دلها
دشمنی ها و کینه ها
صاف شده مثل آینه
شیشه ی دل تو سینه ها
همیشه کار خوب ما
پیش خدا ثواب داره
ولی تو ماه رمضون
ثواب بی حساب داره
یه آیه قرآن بخونیم
برای رضایت خدا
ثواب کُلّ قرآن و
خدای خوب میده به ما
قرآنی که تموم اون
تو ماه خوب رمضون
به قلب پیغمبر ما
نازل شده از آسمون
کتابی که برای ما
کتاب زندگانیه
پیام قرآن همیشه
صفا و مهربانیه
برای ما، ماه رمضون
یه ماهیه پر برکت
وقت عبادت می کنیم
به سمت مسجد حرکت
هلال عید فطرشم
صفای دیگه ای داره
چون که نماز عید فطر
ثواب ویژه ای داره
سحر که از راه می رسه
خونه ها با صفا می شن
بنده های خوب خدا
آماده ی دعا می شن
مادر بزرگ من هم از
بنده های خوب خداست
اهل نماز وروزه و
اهل عبادت و دعاست
با خنده و مهربونی
همّه رو بیدار می کنه
عزیزکم پاشو پاشو
هی اینو تکرار می کنه
صدای نازنینشو
میشنوم و ناز می کنم
آروم آروم یواش یواش
چشمامو من باز می کنم
درسته که بیدار شدن
سخته برای من یه کم
خدای خوب و مهربون
می کنه اما کمکم
خدا خودش خوب می دونه
ماه رمضون رو دوست دارم
وقت سحر وقت دعا
وقت اذون رو دوست دارم
داداش می گه مادر بزرگ
بچه نیاز به خواب داره
مادر بزر میگه ولی
بیدار شدن ثواب داره
داداش میگه مگه براش
نماز و روزه واجبه؟
جواب مادربزرگم
خیلی قشنگ و جالبه
دختر خوب من می گه
خیلی باید زرنگ باشه
تنبلی اسلاً نکنه
خواب و رها کنه پاشه
بذار به زود بیدار شدن
از حالا عادت بکنه
آب بزنه به صورتش
رفع کسالت بکنه
انسان اگه تنبل باشه
خدا که دوستش نداره
تنبلا رو خدای خوب
توی بهشت نمی ذاره
نمی دونی غزیز من
هر کسی که سحر خیزه
پیش خدای مهربون
زرنگ و خوب و عزیزه
هر کی سحر خیز نباشه
روزیش می گن که کم می شه
قسمت اون از این جهان
قدّ یه دنیا غم می شه
ماه صفا و پاکی (ماه رمضان)، محمدرضا رمضانی
تاجمعه دگر انتظارها باقی است...!
روی دفتر هردویشان بزرگ می نویسم :جمعه.

هردویشان برسرم فریاد می زنند.معلم به سمت میز من می آید

نگاهش رابه نگاهم گره می زند.یک گره کور که من هرچه تلاش می کنم،نمیتوانم بازش کنم.

می گوید:خودکار نو خریدی؟روی دفتر خودت امتحان کن.

کلاس غرق خنده می شود

قسمتی از گره کور نگاه راباز کرده ام.اما نمی دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی شود

معلم می گوید بفرمایید بیرون حس می کنم دنیا بر سرم خراب شده.

گره کور باز می شود.از جایم بلند می شوم.راهرو میان نیمکتها را طی میکنم.

نزدیک تخته سیاه می رسم.گچ رابر می دارم.وروی تمام فرمولهای شیمی،فیزیک واتحادهای ریاضی وتاریخهای ادبیات واشعار کی وکی وکی بزرگ می نویسم:

امروز جمعه است...کسی منتظر نیست؟.

بر می گردم وپشت سرم رانگاه می کنم.

انگار خواب می بینم.کلاس غرق در اشک شده است وجمله خودم

صدهابار جلو چشمانم رژه می رود.امروز جمعه است ...کسی منتظر نیست؟

معلم به سمت تخته می آید.همه اعداد وفرمولها وجملات را پاک می کند

وبا خط درشت می نویسد:

درس امروز؛انتظار...!

وبچه ها کنارتاریخ دفترشان طوری که فقط خودشان ببینندمی نویسند:

جمعه واونیامد!

اما معلم گوشه ی تخته کنار تاریخ طوری که بچه ها ببینند می نویسد:

تاجمعه دگر انتظارها باقی است...!
سرگذشت حضرت نرجس(سلام الله علیها)
سرگذشت حضرت نرجس(سلام الله علیها)
مرحوم شیخ صدوق و شیخ طوسی روایت می کنند:
بشربن سلیمان می گوید:خادم امام هادی (علیه السلام )نزد من آمد وگفت :حضرت با تو کاری دارند. من خدمت حضرت رسیدم . ایشان نامه ای به خط فرنگی نوشتند و همراه با یک کیسه زر که در آن دویست وبیست سکه بود ، به من دادند و فرمودند :به بغداد می روی و در فلان روز در لنگر گاه فرات حضور می یابی ؛ هنگامی که اسیران را به ساحل آوردند ،نظر کن به برده فروش به نام عمر بن زید و مراقب او باش تا کنیزی را برای فروش بیاورد که دارای این صفات است .آنگاه حضرت خصوصیات او را بیان فرمود و اضافه کرد که آن کنیز نمی گذارد مشتریان به او نظر کنند یا به بدنش دست بزنند و می گوید باید خودم خریدارم را انتخاب کنم . در ان هنگاه تو پیش برو و نامه مرا به آن کنیز بده و او را خریداری کن.
بشر بن سلیمان می گوید :مطابق فرموده حضرت عمل کردم . آن کنیز چون در نامه نگریست ، بسیار گریست و به عمر بن زید گفت :مرا به صاحب نامه بفروش و اگر چنین نکنی خود را هلاک می کنم .
بشربن سلیمان گوید: کنیز را به همان کیسه زر خریدم و چون به منزلی که در بغداد گرفته بودم رسیدیم ،آن کنیز نامه امام را بیرون آورد آن را می بوسید وبر دیده می کذاشت . با تعجب گفتم :چگونه نامه را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی . او پاسخ داد : گوش فرا دار تا سرگذشت خود را برایت شرح دهم : من ملیکه ،دختر یشوعای ،فرزند قیصر پادشاه روم هستم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن صفا ، وصی حضرت عیسی (علیه السلام ) است .
هنگامی که سیزده ساله بودم ، جدم قیصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد پس جمع کثیری از علمای مسیحی و امرای لشکر و صاحبان منزلت را درقصر خود گرد آورد. به دستور او تختی بزرگ و جواهر نشان برای پسر برادرش آماده ساختند و بتها وصلیبها را بر بلندی قرار دادند . آنگاه پسر برادر خود را بالای تخت فرستاد .اما چون کشیش ها انجیل به دست گرفتند که بخوانند ، بت ها وصلیب ها سر نگون شدند و تخت واژگون گردید و داماد از تخت به زیر افتاد و بیهوش شد.
کشیشها با دیدن این منظره به وحشت افتادند و از پادشاه خواستند تاایشان را از این کار معاف دارد . جدم نیز این امر را به فال بد گرفت و به کشیشان دستور داد بار دیگر تخت را به پا کنند و صلیب ها را به جای خود نهند . این بار برادر آن داماد نگون بخت بر تخت نشاندند . باز چون انجیلها را گشودند و شروع به خواندن کردند . بار دیگر تخت واژگون گردید و بتها و صلیب ها و داماد سرنگون شدند مردم چون برای دومین بار این منظره را دیدند ،متفرق شدند وجدم نیز به حرمسرا بازگشت .
شب در عالم رویا دیدم حضرت مسیح (علیه السلام ) و شمعون وگروهی از حواریین ، در قصر جدم جمع شدند و در جای همان تختی که برای داماد قرار داده بودند ، منبری از نور نصب نمودند ، منبری که از بلندی سر به آسمان می سایید . بعد حضرت محمد (ص)با وصی و دامادش حضرت علی (ع) و جمعی از امامان و فرزندانشان به قصر وارد شدند . حضرت مسیح با ادب به استقبال حضرت محمد (ص) رفت وآن حضرت را در آغوش گرفت .
حضرت محمد(ص) به حضرت مسیح فرمودند:ای روح الله ما آمده ایم از ملیکه ، دختر وصیت شمعون ، برای فرزندم خواستگاری کنیم .و اشاره کردند به امام حسن عسکری (علیه السلام) –فرزند کسی که تو نامه ایشان را به من دادی –حضرت عیسی (عله السلام )به شمعون نظر کرد وفرمود:شرافت دو جهان به تو روی آورده است .
چون شمعون پاسخ مثبت داد ، همگی بالای منبر رفتند و حضرت محمد(ص)خطبه ای خوانده و با حضرت مسیح مرا برای امام عسکری (علیه السلام ) عقد بستند.صبحگاهان که سر از خواب برگرفتم ،این رویا را برای جدم بازگو نکردم ،اما از محبت آن خورشید امامت ،صبر و قرار از کفم رفت ،از خواب و خوراک افتادم وبیمار شدم . هر جا طبیبی یافتند به بالینم آوردند ،اما سودی نکرد.
شبی دیگر در رویا دیدم :سرور زنان ،فاطمه زهرا(س) به دیدن من آمدند و حضرت مریم همراه با هزار کنیز بهشتی در خدمت او بودند . پس حضرت مریم به من گفت :این بانو ، سرور زنان و مادر همسر تو است . من به دامنش آویختم و گلایه کردم که فرزندش به دیدن من نمی آید . حضرت فرمودند: چگونه فرزندم به دیدن تو بیاید در حالی که تو مسیحی هستی .پس شهادتین را به من تعلیم داد و چون من شهادتین را گفتم ،مرا به سینه خود چسبانید . پس از آن هر شب حضرت امام حسن عسکری (ع) را در خواب دیدم ،بشربن سلیمان پرسید :چگونه اسیر شدی؟
ملیکه در پاسخ گفت : شبی از شبها امام حسن عسکری(ع)به من خبر داد که در فلان روز جدت لشکری به جنگ مسلمانان می فرستد و خود از پی آنان روان می شود. تو هم به صورت ناشناس ،در میان کنیزان و خدمتکاران،از پی جدت روانه شو. این کار را کردم تا پیش قراولان لشکر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسیر نمودند هنگامی که غنایم جنگ را تقسیم می کردند، مرا به پیر مردی دادند ، او نامم را پرسید گفتم :من نرجس نام دارم . گفت:این نام کنیزان است.
بشربن سلیمان گوید: او را به سامرا ، خدمت امام علی النقی (علیه السلام ) رسانیدم ،حضرت به او فرمودند : چگونه خداوند به تو عزت دین اسلام و ذلت دین نصاری و شرافت محمد (ص) و اولاد او را نشان داد ؟او گفت :چه بگویم در مورد آنچه شما بهتر از من می دانید ؟
حضرت فرمودند:مایل هستی ده هزار اشرفی به تو بدهم ، یا اینکه تو را به شرافت ابدی بشارت دهم . او پاسخ داد: من بزرگواری و سر بلندی ابدی می خواهم . حضرت فرمودند :بشارت باد تو را به فرزندی که پادشاه شرق و غرب خواهد شد و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد، پس از آنکه از ظلم و جور آکنده شده باشد.
پس حضرت ، خادم خود را خواست و به او فرمود : برو خواهرم حکیمه را بیاور . چون حکیمه خاتون وارد شد ، حضرت به او فرمود : این ، آن کنیزی است که در مورد او با تو سخن گفتم . او را به خانه خود ببر و احکام دین را به او بیاموز .او همسر امام حسن عسکری (ع) و مادر حضرت صاحب الزمان (ع) است .
اقلّ معرفت امام علیه السلام
من چون خودم خراسانی هستم توفیق زیارت حضرت رضا علیه السلام را زیاد داشتم؛ ولی می خواهم یکی از زیارتهای ویژه و به یاد ماندنی را برایتان تعریف کنم.
سال 72 بود که من وارد دانشگاه شهید باهنر کرمان شدم، آنجا دوستان بسیار خوب و صمیمی پیدا کردم که هنوز هم با آنها رفت و آمد دارم.
روزی تصمیم گرفتنیم که به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف شویم. زیارت ما و کاروان زیارتی این دفعه ویژگیهای خاصی داشت که با زیارتهای قبل فرق می کرد. یکی اینکه باخودمان گفته بودیم که انشاء الله مشهد مقدس که رسیدیم ظهور آقا ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بشود و دیگر این سفر ما برگشتی نداشته باشد (حالا این فکر چطور به ذهنهایمان آمده بود نمی دانم ولی یادم هست که این مسئله یک موجی در دانشگاه به راه انداخته بود) دوم آنکه اغلب دوستان این سفر افراد با معنویت و پاکی بودند و ویژگی سوم و مهم اینکه: تعدادی ازاین دوستان سفر اولشان به مشهد مقدس بود و برای اولین بار مشرف می شدند که این بر هیجان و معنویت سفر می افزود.
یادم هست شب داخل اتوبوس دعا و مناجات و حال و هوای خاصی بود که حتی موجب تعجب دیگر مسافران شده بود، دانشجو و این حالات؟! راننده به پلیس گفت که سفر زیارتی است و اینها هم همه طلبه اند. بگذریم که همه آرزویمان بود که این سفر بازگشتی نداشته باشد. با همین امید و آرزو و حال و هوای معنوی به تپه سلام رسیدیم (تپه سلام در جاده قدیم مشهد بود و اتوبان فعلی هنوز احداث نشده بود، اولین جایی است که هنوز نرسیده به مشهد حرم حضرت رضا علیه السلام دیده می شود). حال معنوی و شوقشان به زیارت بیشتر شده بود. مخصوصاً سخنان یکی از دوستانشان که مهندسی کشاورزی می خواند بر آتش عشق رفقا می افزود. او می گفت زیارت یعنی حضور زائر عند المزور یعنی انسان باید خودش را در محضر آن کسی که به زیارتش رفته ببیند و احساس کند. مخصوصاً ائمه هدی علیهم السلام که زنده و مرده ندارند. انسان وقتی به زیارت امام رضا علیه السلام می رود باید آن حضرت را ببیند و زیارت کند که خیلی از اولیاء خدا اینگونه بوده اند ولی ماها وقتی مثلاً ضریح حضرت عوض می شود از روی غفلت به زیارت ضریح جدید می رویم و همه ی حواسمان به ضریح جدید است. در صورتی که به یکی از اولیاء خدا گفتند: شما ضریح جدید را دیده ای؟ گفت: نه، من ضریح قبلی را هم ندیده ام! بلکه وقتی به زیارت می روم حضرت رضا علیه السلام را ملاقات می کنم.
بله دوستان باید این گونه به زیارت برویم.
مسئله دیگری که تذکر داد و مخصوصاً برای بار اولی ها خیلی جذاب بود مسئله اذن دخول در حرم مطهر بود.
خاطرات زیادی نقل کرده اند که مثلاً مرحوم صغیر اصفهانی، آن ولی خدا وقتی اذن دخول می خواند اگر احساس نمی کرد که اجازه ی ورود داده اند وارد نمی شد. یا بعضی را خود حضرت دعوت می کردند و از این مسائل؛ ولی ما اگر راهمان هم ندهند می رویم چون جای دیگری نداریم که برویم و بعد هم ما نباید مثل بزرگان رفتار کنیم، آنها در شأن خودشان باید رفتار کنند ماهم نسبت به معرفت خودمان، ولی خواندن اذن دخول خوب است و معانی و مضامین بسیار عالی دارد.
در اذن دخول می خوانیم: اَللّهُمَّ اِنّی وَقَفتُ عَلی بابٍ مِن اَبوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ، صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ الِهِ، بله دوستان، اهل بیت علیهم السلام همه فرزندان پیامبرند و حرم هایشان خانه های پیامبر صلی الله علیه و آله محسوب می شود که کلّهم نورٌ واحد همه ی آنها نور واحدی هستند، وَ قَد مَنَعتَ النَّاسَ...کما فی حضرته... و یردون سلامی همانطور که قبلاً هم گفتیم اهل بیت علیهم السلام مرده و زنده ندارند همیشه ناظر بر اعمال ما هستند. صحبت های ما را می شنوند و جواب سلام ما را می دهند، ممکن است بگویید پس چرا ما نمی شنویم؟
باید بگویم که گوش ما احتیاج به عمل جراحی دارد، باید با توبه از گناهان و نشنیدن صدای حرام گوشمان را جراحی و از آلودگی ها پاک کنیم تا شایسته و لایق شنیدن جواب سلام حضرت بشویم. که قبلاً گفتنیم بعضی اولیاء خدا تا اذن ورود را ائمه علیهم السلام نمی دادند وارد حرم نمی شدند و انّک حجبتَ... المفتروض علی طاعتهُ اجازه می خواهیم از امامی که اطاعتش بر من واجب شده است.
چیزی که خیلی مهم است این است که: شخصی که ما به زیارتش می خواهیم نایل شویم چه شخصی است؟ آیا او را می شناسیم؟
گاهی اوقات در روایات شرط قبولی زیارت با معرفت بودن عنوان شده است. در این اذن دخول اقلّ معرفت امام را به ما آموزش می دهند. اقلّ معرمفتنی که ما باید به عنوان یک شیعه داشته باشیم این است که امام را شخصی بدانیم که اطاعت کردنش بر ما واجب است؛ یعنی بر ما ولایت دارد، هرچه که او بگوید باید بگوییم چشم و عمل کنیم، اطاعت کنیم، امام را اینگونه بشناسیم که همانطور که نماز خواندن، روزه گرفتن بر ما واجب است هر کاری هم که امام بفرماید بر ما واجب است، اطاعت کنیم. این اقلّ معرفت به امام می باشد، اکثرش هم که می توانید به زیارت جامعه کبیره مراجعه کنید ولی به قول معروف حلوای لن ترانی تا نخوری ندانی. انشاءالله در این سفر از این معرفتهای سطح بالا هم به ما عنایت بفرمایند. و حرفهای جالب دیگری نیز گفت.
بعدها یکی از آن دانشجویان که رشته فیزیک بود از تأثیر عجیب آن حرفها مخصوصاً اذن دخول برایم گفت که چه لذتی از آن زیارت برده و جه عنایات فراوانی به او شده بود.
به هر حال سفر به یادماندنی بود و انشاءالله که هرچه بیشتر معرفت امام زمانمان ارواحنا فداه را بدست آوریم و کمال معرفت را خودشان به ما عنایت بفرمایند.
ارزشها، ناصر خاکسار
آرشیو
[1]
2
3