جستجوی مطالب سایت

   

فهرست

دانلود

    تم موبایل
    کلیپ موبایل
    صوت قرآن
    کتاب
    هدیه
    پیشنهادات شما

تبلیغات

 
 

اللهم عجل لولیک الفرج             اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

امروز 1389

 
داستان کودکان(نبرد تاریکی و روشنایی)
جالوت
پس از رحلت حضرت موسی علیه السلام بنی اسرائیل غرق در گناه و پستی و تباهی شدند و دین خدا را که موجب سرافرازی و پیروزی و فراوانی و برکت در زندگی آن ها شده بود، تحریف کردند و به دستورهای زندگی ساز خدا عمل نکردند. از این رو پادشاهی متکبر و ستمگر به نام جالوت بر آنان تسلط و حاکمیت یافت.
در حاکمیت این پادشاه به ذلّت و خواری کشیده شدند. عده ای دستگیر و به زندان افتادند و شماری کشته شدند و برخی تبعید گردیدند. زنان به اسیری رفتند و دارایی مردم تاراج شد. چنان در سختی و تنگنا قرار گرفتند که به ستوه آمدند. نزد پیامبرشان (سموئیل)رفتند و لب به شکایت گشودند و با التماس فراوان از او درخواست کردند:
-ای پیامبرخدا! ما از ستم و بی عدالتی جالوت شکایت داریم و از تو می خواهیم برای ما حاکم و فرمانروایی عادل برگزینی و تعیین نمایی تا همراه او با این پادشاه ستمگر بجنگیم.
-اگر در پیمان خود سستی نشان دادید و از دستور سرپیچی کردید چه؟
-چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالی که از خانه هایمان رانده شده ایم و شهرهای ما به وسیله دشمن اشغال شده و فرزندان ما اسیر گشته اند!
سموئیل به درگاه الهی دعا کرد و خداوند برای آنها فرمانروایی قرار داد.
طالوت
طالوت همراه پدرش در یکی از روستاها به سر می برد. ناگهان متوجه شد که اسب پدرش گم شده است. با دستیار خود به جست و جو پرداختند. اثری از آن نیافتند. به جست و جو ادامه دادند و از روستا دور شده به دشت و بیابان گام نهادند. راه درازی پیمودند، در این هنگام طالوت به دستیار خود گفت:
بیا باز گردیم. می ترسم پدر نگران ما بشود!
-اکنون به منطقه ای رسیدیم که سموئیل زندگی می کند، او از پیامبران الهی است؛ ما که تا اینجا آمده ایم، بیا برویم او را از نزدیک ببینیم و درباره ی گم شدن اسب از او بپرسیم.
-نظر خوبی است. اما باید زود برگردیم.
آن دو برای دیدن سموئیل رهسپار شدند. در بین راه جوانانی را دیدند و از آنها درباره ی سموئیل پرسیدند:
-چگونه و کجا می توانیم سموئیل را ببینیم؟
-آن جا را می بینید!در دامنه ی آن تپه؛ عده ای هم در انتظار آمدن او هستند. سموئیل به آنجا می آید.
آنها به نزدیکی تپه رسیدند. مردی را دیدند که آثار پیامبری در او آشکار بود. سیمای درخشان و ملکوتی، عطر دل انگیزی که در فضا پیچیده بود، کلام دلنشین، رفتار متین، مهربانی و هیبت، چشمان نافذ و گیرا و ...
در این لحظات روحانی، ناگهان چشمان سموئیل به طالوت دوخته شد. بی درنگ دریافت که او طالوت است؛ به مردم گفت:
-ای مردم! خداوند به من فرمود که این مرد را به فرمانروایی شما برگزینم!
مردم از این انتخاب شگفت زده شدند و طالوت نیز که با حیرت به سموئیل و مردم نگاه می کرد، گفت:
-ولی من آمده ام در باره ی چهارپای گم شده ...
-نگران نباش چهارپای خود را خواهی یافت. من، تو را برای کاری مهم فرا می خوانم که مسئولیتی حساس و بزرگ است. خداوند تو را برای فرمانروایی بنی اسرائیل و سامان بخشی به امور آنان برگزیده تا از دشمنان رهایی شان بخشی و پیروزی و سرافرازی را برای آن ها به ارمغان آوری.
-ریاست و فرمانروایی من؟!من یک روستایی ساده ام، از طبقه ی اشراف نیستم و ثروت و دارایی هم ندارم.
-این خواست خداوند تواناست. تو باید برای این لطف و عنایت و نعمت الهی سپاسگزار باشی.
سموئیل پیامبر، دست طالوت را در دست خود گرفت و او را معرفی کرد. مردم که فقط ظاهر بین بودند فریاد بر آوردند که:
-چگونه او حاکم و فرمانروای ما گردد، در حالی که ما برای این کار سزاوارتریم.
-بدانید که خداوند او را برگزیده و بدون تردید خداوند صلاح کار شما را بهتر می داند. و به توانایی جسمی و روحی او می افزاید و امکانات و استعدادهایی که برای این مأموریت لازم است به او عطا می فرماید.
فرماندهی سپاه و مدیریت کشور به ثروت و نسب ربطی ندارد. فرماندهی و کشورداری نیازمند تدبیر، شجاعت، تخصص، ایمان و توکل است. و طالوت این ویژگی ها را دارد.
من از شما می پرسم، آیا کسی که این صفات را نداشته باشد و فقط ثروتمند و وابسته به خاندان ویژه ای باشد، می تواند کشور را اداره کند و در برابر دشمنان ایستادگی نماید؟!
-ما فرموده ی خدا را می پذیریم. اما دوست داریم برای ما نشانه ای نمایان سازی تا به اطمینان بیشتری دست یابیم.
-نشانه ی حکومت طالوت، صندوق مقدس است که با ذلّت و خواری آن را از دست دادید. اکنون فرشتگان الهی آن صندوق را سالم به شما باز می گردانند.
مردم مشاهده کردند که صندوق بر ارابه ای قرار گرفته و صحیح و سالم در پشت تپه، در آستانه ی شهر قرار دارد. با طالوت بیعت کردند و شادمان و مطمئن ریاست و فرماندهی او را پذیرفتند.
صندوق مقدس
صندوق مقدس به فرمان حضرت موسی علیه السلام برای حفظ شریعت و به یادگار خروج اسرائیل از مصر و نجات از فرعون ساخته شده بود. درون آن الواح تورات و عصای هارون بود. این صندوق، مقدس و محترم بود و در جنگ ها پیشاپیش لشکر برده می شد تا به احترام و دلگرمی آن در نبرد بکوشند و پیروز شوند. بنی اسرائیل در یکی از جنگها، صندق را از دست دادند(دشمن آن را ربود) تا این که به مبارکی حکومت طالوت و با معجزه ی الهی و دعای سموئیل پیامبر به آنان باز گردانده شد.
حکومت طالوت
طالوت از همان آغاز فرمانروایی، به سامان بخشی سپاه پرداخت و دیری نپایید که شایستگی و هوشمندی او در اداره ی امور کشور بر همگان ثابت و آشکار شد.
از مردم خواست برای دفاع از ارزش های الهی و جلوگیری از ستم و تجاوز دشمن آماده شوند:
-ای مردم، کسانی به عضویت سپاه من در آیند که خود را از وابستگی های دینا رهانیده و با اراده ای استوار فقط به جهاد در راه خدا بیندیشند.
طالوت سپاهیان داوطلب را در بیابان و زیر تابش شدید اشعه ی خورشید حرکت داد. راه درازی پیمودند و تشنگی به آنان فشار آورد. در حقیقت طالوت می خواست اراده وتوان سربازان را بیازماید و شماری از بهترین آنان را برگزیند. به آن ها گفت:
-به زودی به رودخانه ای می رسیم که آبی گوارا و زلال دارد. هیچ کس اجازه ندارد بیش از یک کف آب از آن بنوشد.
اما تنها کسانی که ایمان و اراده ای استوار داشتند از فرمان طالوت اطاعت کردند و بیش از یک کف ننوشیدند.
در بین راه برخی از سربازان که سست ایمان بودند گفتند:
-ما توان رویاروی با جالوت را نداریم.
برخی دیگر که باوری ژرف و ایمانی استوار داشتند و به عنایت و پشتیبانی و یاری خداوند امیدوار بودند گفتند:
-ای طالوت! تو رهبر و فرمانده ی ما هستی! هر فرمانی صادر نمایی، در راه اجرای آن آماده ایم. از شمار اندک خود بیم نداریم و با یاری خداوند، هیچ سستی در ما نخواهی دید.
چه گروه های اندکی که به اذن و اراده و یاری خدا، بر گروه های انبوه پیروز و غالب می شوند. و خداوند با صابران است .
سر انجام دو سپاه روشنایی و تاریکی در برابر هم قرار گرفتند و آماده ی کارزار شدند. جالوت که مردی جنگاور اما بی ایمان و دشمن حق و حقیقت بود، فرماندهی سپاه باطل را به عهده داشت. او از میان صفوف فشرده ی لشکر خود بیرون آمد و با صدای بلند گفت:
-کسی هست که به مبارزه ی با من برخیزد؟ آیا هماوردی هست؟! جالوت به گونه ای فریاد میزد و مبارز می طلبید و سپاه ایمان را تهدید می کرد که کسی جرأت رویارویی با او را نداشت.
داود به میدان می آید
پیرمردی با ایمان فرزندان خود را با طالوت به جهاد فرستاده بود و به فرزند کوچک تر خود گفته بود در جنگ شرکت نکند و تنها خبرهای برادران را به پدرشان ببرد.
جالوت هم چنان در میدان جنگ عربده می کشید و سپاه ایمان راتهدید می کرد.
داود تاب نیاورد، اجازه خواست تا فریادهای جالوت را خاموش سازد و با او درگیر شود.
-هر کس به جنگ او رفته کشته شده است. تو نوجوانی و کارآزموده نیستی!
-انسان با نیروی ایمان خود می جنگد. سن کم و نوجوانی مانع مبارزه نمی شود.
چنان شورانگیز سخن گفت که طالوت پذیرفت تا او گام در میدان جهاد نهد.
داود در پرتاب سنگ به وسیله ی فلاخن مهارت داشت. پیش از آمدن در بین راه چند سنگ مناسب برداشته و با خود آورده بود.
جالوت بادیدن او که نوجوانی بیش نبود و به ظاهر کار آزموده به نظر نمی رسی، با خنده و تحقیر گفت:
-ای پسرک! چرا تو؟! هنوز سنی از تو نگذشته و آرزوها داری! چرا باید عمر کوتاه داشته باشی و به دست من کشته شوی؟!
جالوت چند گام جلو آمد تا با شمشیر ضربه ای به داود وارد کند. اما او سنگی در فلاخن نهاد و به دقت نشانه گرفت و آن را چرخاند و چرخاند و با شتاب شگفت آوری به سوی جالوت رها کرد. سنگ به پیشانی او برخورد کرد. سنگ دوم و سوم نیز با همین دقت و سرعت گونه و وسط دو چشم جالوت را در هم کوبید و او را هلاک کرد.
صدای شادی و همهمه از سپاهیان طالوت برخاست و لشکر جالوت آشفته شد و عقب نشینی کردند. اما سپاه طالوت آن ها را تعقیب نمودند و بسیاری از آنان را به هلاکت رساندند و شکست سختی بر سپاه جالوت وارد کردند.
بدین سان روشنایی توحید و ایمان بر تاریکی و کفر و باطل پیروز شد و دیری نپایید که داود به جانشینی طالوت رسید و فرمانروا گردید و به پیامبری رسید و هدایت امت را به عهده گرفت.
مردم، سالیان دراز در سایه ی حکومت و حکمت و تدبیر او با عزت و سرافرازی، و قسط و عدالت اجتماعی، و ایمان و فداکاری، و خدا محوری و انسان دوستی، و پیشرفت و آبادانی زندگی کردند.
داود صدایی دلنشین داشت و با نغمه ی ملکوتی و آواز روحنواز خویش با خدا راز و نیاز می کرد و فرازهای زبور را می خواند.
«... وَ الذکُر عَبدَنا داودَ ذَا الاَیدِ اِنّهُ اَوّابٌ»(سوره ص،آیه17)
تفسیر قرآن برای نوجوانان(نبرد تاریکی و روشنایی)، انتشارات فقه